سفارش تبلیغ
صبا ویژن
سیمای تردید


راست می گفت

رباینده اشیاء

روزی صبر میلیاردیم

از جلگه ی تحمل

بیرون خواهد زد

و حالا چه زود

در سده ای دیگر

ذره ای اعتماد ندارم

از آنچه داشتیم

چه حالی ست مرا

جغرافیای شعرم

پرنیان اکنونش را

می بافد

بر قامت بلند آزادی

تا آواز های دم فروبسته ای که

صاحبان شان

نوبتی همدیگر را گم

کرده اند

از چاهسار خرافات

بیرون بزنند

چه حس فربهی به من

دست داده است

در ایمانی نوین

دنیا در منظرم

معنایی بس گسترده تر دارد

از آنچه اندیشه خواران حرفه ای می گویند

درد کوچکی نیست

اینجیونرها

دیگر بار می خواهند

تغییر کاربریم بدهند

اما حالا خودم هستم

و با دلی هزار پله

بر آنچه می سرایم

می بالم

 گوش نخواهم سپرد

به وعده هایی که

به کوچه های سر بالایی شب

منتهی می شود


علیرضا پیری زنده دل

( هامون زاد )





 


نوشته شده در شنبه 95/6/27ساعت 7:28 عصر توسط علیرضا زنده دل نظرات ( ) | |

بدرود اندامهای مبهم

تردید بدرود.

روزه نگرفته ایم که

آنرا به نان جوینی

افطار کنیم.

دهمرده یا کیخا چه تفاوت دارد

هر دو حاصل انگشتان پیروز

و سبز سبز مایند.

و درملتی زاده شده اند که

صدایشان با دشمن

بیگانه است.

خنده هایشان

زخمی تر از دیوار کسری ست.

دیگر نخواهند گذشت

ملخ ها به قصد دل سوزی

مرگ شکوفه ها را

جشن بگیرند

و بودجه باغ ها را

صرف چراغانی حفره های حیله

نخواهد کرد

حبذا چه زود آنها

اندوه دیرین را

باز شناخته اند

و چه وصلت و پیوند خجسته ای

دارم احساس می کنم

گویی ساز دلقک ها

شکسته است.

و بالاتر از آن

بلندگوهای سخن پراکنی هم

اقرار دارند وقایع تلخی را که

صرفا در سیستان ریشه دوانیده است

چه بد حکایتی ست

مدیریت زمان در سیستان

بر لوح زوال پیش می رود

اما مگس ها به انگیزه ی

شیرین کامی بیشتر

می خواهند

سبکسری های دوران

ناصری را

بر ما ارزانی بدارند

و هنوز برگی از اندیشه های

هوش جمعی ورق نمی خورد

که تازه بدوران رسیده ها

حکم جلب آن را صادر می کنند

 

علیرضا پیری زنده دل

(هامون زاد)

 

 

 

 


نوشته شده در دوشنبه 95/6/22ساعت 4:29 عصر توسط علیرضا زنده دل نظرات ( ) | |

از شما چه پنهان

 

سبک بالم و ازاد

 

دیگر کسی نمی تواند

 

معده ام را سنگین کند

 

نت های نبضم

 

ابشخور اواز پکاوک ها

 

شده اند

 

می خواهم با جرعه ای دانش

 

که از آبان یشت عاریه

 

گرفته ام انرا

 

در خیابان های فرهنگ قدم بزنم

 

گذشت روز هایی که

 

جغد شوم بر بام خانه ام

 

مرا بر اداب سوگ و سوگواری

 

فرا می خواند

 

به همراهی نرم گویان نکته سنج

 

می خواهم برای پرندگان

 

خسته

 

با سر انگشت تدبیر

 

لانه بسازم

 

دیگر قدم خم

 

نخواهم کرد

 

در پیش مردمی که

 

نان به نرخ روز می خورند

 

در جایی گفته ام

 

بازار اندیشه ام باز است

 

و جرِات حرف در حکم نور

 

و روشنایی است

 

و با همین ایده

 

در حالیکه مرا

 

خاک هر دم می خواند به سویش

 

بر  خاسته ام تا پرنده ی شعرهایم

 

در کار چاره سازی

 

بهشت نوساز

 

و بی پرنده ی امروز

 

به پرواز در آورم

 

و چاروق هایم بیش از هر زمان دیگر

 

دلباخته ی آواز های کوه شده اند

 

می خواهم به قاف پای نهم

 

به آنجا که سیمرغ افسانه ای

 

پیش از این

 

منتظرم بوده است

 

و انگار

 

گنج های گم شده پدرانمان

 

همچون کشتی از دل دریا

 

سر بر  آورده اند

 

تا پیرهن کهنه تخت جمشید را

 

بر  تنم نمایند

 

و گربه های تفکر خواهند دید

 

که چگونه خشم مردم ...

 

علیرضا پیری زنده دل






نوشته شده در سه شنبه 95/5/26ساعت 6:43 عصر توسط علیرضا زنده دل نظرات ( ) | |

 

چه روزی بود

دیروز تبدار و هشیار

آنگاه که

بین رفتن

و فرو رفتن

بین ضبحه و

صبوری

بین فریاد و روشنی

می شنیدم صدای مادری را که

بر از دست دادن همسرش

عرده می کرد سوزناک

اما فرزند او را

به مدارا فرا می خواند

و می گفت

آرام باش مادر

 کتمان کن غمی را

که در سینه داری

بر فتح گذرگاهها

پدرم مرد

صبوری  بایدت

که فردا را

روزی ست ناگزیر

از جنس نور

 و روشنی

رنگ مایه ی شادی هایم مادر

آسان از دست نداده ام

پدرم را که بمانم

همچو چوب و سنگ و خشت

 دستم به اسبش می رسد

با داغی جدید

تیمارش خواهم کرد ز

تا همچون پدر

بر هیأتی از حیات نو

به خیل رزمندگانی

به پیوندم که

هستی در چشم شان

معنایی بس گسترده دارد

علیرضا پیری زنده دل ( هامون زاد ) 

 


نوشته شده در سه شنبه 95/5/12ساعت 2:59 عصر توسط علیرضا زنده دل نظرات ( ) | |


 

 

معذورم بدارند

 

یاران نکته سنج  و گرانبها

 

پرنده  شعرهایم بتازگی

 

بدور از صور خیال

 

لباس حس بر تن کرده اند

 

بی پرده بگویم

 

چشمانم پر از سیلاب  عشق و بیداری ست

 

و عطر لغات شعرم را که مپرس

 

نگاهم را

 

اعتمادم را

 

چتر خواهشم را

 

خروش و آرامشم را

 

بر موکب دوشیزگان نشاط

 

به پرواز در آورده است

 

می خواهم پیش از آنکه

 

در خاک غرقه شوم

 

بر فراز شب پلی بسازم

 

تا فرزندان آفتاب

 

بر مسیر همگان

 

پرتو افشانی نمایند

 

بدرود قالب های من در آوردی

 

بدرود

 

در انتهای چهار فصل زندگی ام قرار گرفته ام

 

باقی مانده عمرم را

 

نمی توانم

 

گوش بر اجتماع سوگواران

 

و تجربه های رنگ پریده بسپارم

 

اقلیم نیازم خندیدن گل است

 

و چهچهه بلبل

 

به سرزمین آفتاب گام خواهم نهاد

 

که با نور و گرمیش

 

مفهوم بی ریای رفاقت

 

همه جا چتر خود را گسترانیده است

 

و مرحبا بر هم اکنون

 

چه حال پر شور و سروری

 

به من دست داده است

 

یاس و نگرانی ها

 

آتش گرفته اند

 

انگار

 

و گنج های گم شده پدرانمان

 

همچون کشتی غرق شده

 

از دل دریا سر بر آورده است

 

اما کاش مادر دهر نزاده بود

 

روح سپید تنبلی را

 

هنوز هم عده ای شاعرنما

 

نان به نرخ شب می خورند

 

اما هستند کسانی که

 

لحظه های پر خطر فکر را به جان

 

خریده اند

 

و نمی گذارند بودجه باغ ها

 

صرف چراغانی حفره های حیله گردد

 

و هراز چند گاهی

 

در اجتماع بی مرگان

 

که مرگ شکوفه ها را جشن می گیرند

 

زبان به اعتراف می گشایند

 

اما از خودم بگویم

 

آویزه های مرجان نگاهم

 

در گیر و داری بی گریبان

 

به یافتن گام های گم شذه

 

 همچنان خیره مانده اند

 

و حتی مدار طبعم

 

خدا را هم جوری دیگر می بیند

 

واسطه را شکسته ام

 

و حرف هایم را

 

مستقیما با خدا خواهم گفت

 

و از بهشتی که مرا به زور می برند

 

 به سویش

 

 متنفرم

 

و متنفرم از اینکه

 

 عشق بر فریضه

 

سرخم کرده است

 

علیرضا پیری زنده دل

 

(هامون زاد )





 


نوشته شده در جمعه 95/4/25ساعت 6:14 عصر توسط علیرضا زنده دل نظرات ( ) | |

   1   2      >


قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت